جواب ازمایش مشکوک

خرید بک لینک
امروز ساعت هفت صبح رفتم دانشگاه و حسابی رو حرفای استاد متمرکز بودم و با بالاترین انگیزه مشغول یادگیری درسم بودم...

حدودا ساعتای یازده بود که دل درد شدیدی گرفتم و رنگمم کاملا زرد شده بود...حتی دستام...

اون دوساعت باقی مونده به اندازه یه قرن گذشت...بی قرار شده بودم...بدنم و دستام میلرزیدن ولی به روی خودم نیاوردم...صدای استاد هم دیگه داشت محو میشد تو گوشم....

بالاخره کلاس تموم شد و با یکی از دوستام سوار اتوبوس شدیم تا برگردیم خونه...حالم داشت بدتر و بدتر میشد به طوری که احساس میکردم الان غش میکنم!!

با این حال به صحبتای دوستم هم گوش میدادم و گه گاهی هم یه چیزی میگفتم و به زور لبخند میزدم....

خیلی اتوبوس کند حرکت میکرد...ترافیک تهران به هیچ چیز رحم نمیکنه...

بالاخره از اتوبوس پیاده شدیم و اخرین انرژیمو هم برای خداحافظی کردن گرم و صمیمی برای دوستم گذاشتم و پیاده به مسیرم ادامه دادم....پاهام داشت سست تر و سست تر میشد...

رسیدم جلوی در خونمون و کلید در رو انداختم و وارد خونه شدم...به محض ورود رفتم تو اتاقم و پهن شدم رو تخت خوابم....

بابا و مامان خوراکیا و قرص های زیادی برام اوردن تا تقویت بشم....مثل مار دور خودم میپیچیدم....باید زودتر خوب میشدم اخه ساعت چهار عصر باید میرفتم ازمایشگاه تا جواب ازمایشم رو بگیرم....

تا چهار عصر یکم جون گرفتم و توان راه رفتن پیدا کردم و رفتیم ازمایشگاه...جواب ازمایشم رو گرفتیم و با مامان رو صندلی نشستیم تا دکتر بیاد،،،

منم بیکار ننشستم و خودم برگه ی ازمایشم رو ورق میزدم تا ببینم چی دستگیرم میشه.،،از اون جایی که انگلیسیم خوبه فهمیدم ازمایش خونم تقریبا اکی بود ولی تو مدفوعم خون مخفی مشاهده شده...

وقتی اینو به مامان گفتم مامان ترسید و عذاب وجدان گرفتم که چرا اینو بهش گفتم و برای این که نگران نشه گفتم اشتباه خوندم....اصلا صبر کن خود دکتر بیاد تشخیص بده....

بالاخره دکتر اومد و بعد از برسی برگه ها دقیقا همون تشخیصی که من دادم رو گفت... . دکتر گفت هفته دیگه باید کولونوسکوپی کنی تا برسی کنیم چیزی تو روده هات هست یا نه،فقط قبلش یه امپول بهت میزنیم و به خواب میری و چیزی متوجه نمیشی....

مامانم خیلی واسم نگرانه و تو راه برگشت گفت اگه چیزیت باشه من دق میکنم...منم برای این که استرسش از بین بره کلی به حرفش خندیدم و گفتم حالا مگه چه خبره؟! بعدشم کلی باهاش شوخی کردم و خندوندمش...

مامانم اصرار داره هر چه زودتر کولونوسکوپی بشم ولی خودم تمایلی به انجامش ندارم چون فک نمیکنم مسله هاد باشه...از اون گذشته،کلاسای دانشگامم زیادن و اگه بخوام برم دکتر از درسام عقب میمونم....من اهداف زیادی برای ایندم دارم امیدوارم ضعف جسمانیم مانع رسیدن به ارزوهام نشن...

البته تو این سالها هم روحم مریض شد و هم جسمم ولی به نظر من مریضی روحی از جسمی سخت تره...ادما هیچ وقت وقتی مریض روحی هستی درکت نمیکنن و فقط مریضی جسمی رو میبینن....

اینم از روز طولانی که داشتم....هنوزم حالم کامل خوب نشده و تو این دو روز حدود ۲۴ تا قرص خوردم که دکتر برام تجویز کرده و احساس میکنم این قرصا هم به بدنم فشار اوردن و ضعیف شدم....

شاید هفته دیگه راضی شدم و رفتم ازمایش دادم...البته مطمعنم چیز مهمی نیس ولی برای این که مامانم از نگرانی در بیاد میرم....


بعضی کامنتایی که واسم میذارین خیلی به دلم میشینه و با خودم میگم فلان کس که این کامنت رو گذاشته عجب درک بالایی داره... کامتتا رو تو روزای اینده تایید میکنم ....البته نمیدونم چرا بیشتر کامنتایی که واسم میاد خصوصین....با این حال به وبلاگ همه سر میزنم

جراحی مهم...

ما را در سایت جراحی مهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 2:16

صفحه بندی