امشب آخرین شبی هست که خونه ی برادرم هستم و بدین صورت در یک اتفاق بی سابقه،امشب، ششم اردیبهشت ماه تعطیلات عید من به پایان رسید و رکورد طولانی ترین تعطیلات رو برای من داشت...
یکم دلم گرفته...تو این چند روز دور از حاشیه بودم و تو این مدتی که خونه نبودم یک سری اتفاقات ناخوشایند افتاد که از من پنهان کردن و مشکلات تا حدودی حل شد و بعدش به من گفتن...شاید تقدیر این بوده که من خونه نباشم تا غمگین نشم...
به برکت کشور گل و بلبلمون ماشینمون هم فروختیم...و من وقتی خونه رو ترک میکردم هرگز فکر نمیکردم وقتی برگردم دیگه ماشین نداریم...
هرگز هم فکر نمیکردم یه روزی برسه که ما ماشین نداشته باشیم...
در حال حاضر دارم برای مسائلی که تحت کنترل خودمه انرژی میذارم و تسلیم نمیشم...
و اگر یک سری اتفاقات هم بیفته که خودم هیچ دخالتی نمیتونم روشون داشته باشم زندگیم نسبتا وارد فرآیند خوبی میشه...علاوه بر اون ماشین هم جایگزین میشه...فقط اون چندتا اتفاق باید تابستون بیفته...دیرتر شدنش دردی از من دوا نمیکنه فقط باید نظاره گر باشم ببینم اون اتفاقات میفتن یا نه
وقتی برگشتم خونه میخوام یکی از دوستام که مدتی مهاجرت کرده و برای سفر به ایران اومده رو دعوت کنم خونمون...یکم ازش اطلاعات میگیرم،
زندگی تو ایران رو دوست ندارم...حالم از این سیستم به هم میخوره. نه فقط بخاطر مشکلات اقتصادی و فلاکت مردم که تاثیر منفی در روحیه ها گذاشته، بخاطر خورد شدن شان و منزلتمون و چیزایی که نمیتونم ثبتش کنم
ما را در سایت جراحی مهم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 87